تاریخ انتشار : شنبه ۷ دی ۱۳۹۸ - ۲۲:۰۲

رمز و راز هم‌‌صدایی با نفی نئولیبرالیسم

محمدحامد سلیمان زاده | دبیر سرویس «اندیشه و تاریخ»

نئولیبرالیسم ، ایده تحول یا سلاح ستیز؟

نئولیبرالیسم ، ایده تحول یا سلاح ستیز؟
شرایط موجود، مستعد ظهور مجدد گرایش‌‌های چپ در ایران است و شاید بتوان گفت جریان چپ در ایران دوباره در حال سربرآوردن است، اما این بار باید مشخص کرد چه نوع تفکر و رویکردی از جریان چپ، مورد خواست کسانی است که این روزها در این مسیر قلم می‌‌زنند یا برای آن بیانیه می‌‌نویسند.


این‌‌صدا / سرویس اندیشه و تاریخ : مدتها است که در محافل فکری و دانشگاهی ما، گروهی از نویسندگان و تحلیلگران که بیشتر دکتر یوسف اباذری ( استاد علوم اجتماعی دانشگاه تهران) را مرید خود می‌‌دانند، اصرار زیادی دارند که بگویند ریشه عمده مشکلات ایران امروز، معضلی به نام “نئولیبرالیسم” و اجرای سیاست‌‌های نولیبرال در کشور ما است! این گروه آنقدر سر و صدا به پا کرده‌‌اند که پیدایش هر مصیبت سیاسی، اجتماعی، فرهنگی و اقتصادی در ایران را به این ادعای مبهم گره می‌‌زنند و برای طرح ادعای خود، همایش‌‌ها و سخنرانی‌‌های متعددی برگزار می‌‌کنند.


مسأله مورد نظر آنجا قابل توجه به نظر می‌‌آید که این تحرک، در سطح مباحث تئوریک و دانشگاهی باقی نمانده و به تازگی برخی تشکل‌‌های دانشجویی و جریان‌‌های سیاسی هم – بی‌‌آنکه واقعا بدانند مسأله مورد نظر چیست – به دنبال این موج راه افتاده‌‌اند و در بیانیه‌‌ها و مواضع خود با هر نیتی که پشت کار باشد، این واژه را به کار می‌‌برند و می‌‌تازند. جالب‌‌تر آن‌‌که این عبارت آنقدر این روزها در محافل رسمی و غیررسمی و رسانه‌‌ها به کار گرفته می‌‌شود که تقریبا از رادیکال‌‌ترین گروه‌‌های سیاسی تا مسالمت‌‌جوترین نیروها از هر طیف، بر سر “نئولیبرالیسم” به عنوان عامل بدبختی‌‌های ما اتفاق نظر پیدا کرده‌‌اند و این تحلیل این روزها، تقریباً از جانب هر کسی سکه رایج است.

نئولیبرالیسم


برای تحلیل این رویداد بهتر است که در سه سطح، به یک تقسیم‌‌بندی قائل بود. اگر قشر متفکر و نظریه‌‌پرداز را یک سطح و گروه‌‌های سیاسی و تشکل‌‌های دانشجویی را یک سطح دیگر فرض کنیم، سطح سوم را می‌‌توانیم بخش‌‌هایی از مردم بدانیم که آنان هم به دلیل تشدید نارضایتی‌‌ها و انباشت مطالباتِ بر زمین مانده، تحرکات خیابانی را به اعتراض‌‌های مسالمت‌‌آمیز و در چارچوب ترجیح داده‌‌اند و اولویت یافتن رویکرد خیابان در طول این سالها که خود را در اعتراض‌‌های این چند سال نشان داده است، گواه خوبی بر این مسأله است که این سه سطح را در یک نگاه ظاهری، نزدیک به یکدیگر نشان می‌‌دهد.


با نگاه به این زمینه، پرسش‌‌های جدی مطرح است. نخست این که این تحولات را تا چه اندازه می‌‌توان نشانه‌‌ای بر احیای گرایش‌‌ها و تحرکات جدید جریان چپ در ایران دانست؟ آیا می‌‌توان گفت جریان چپ در ایران در حال سر برآوردن است؟ آیا تقارن و هم‌‌صدایی این سه سطح مورد اشاره، قرینه‌‌ای بر هم‌‌صدایی نظریه‌‌پردازان با جریان‌‌های دانشجویی و بخش‌‌هایی از مردم است یا این هم‌‌صدایی، یک برخورد اتفاقی و فاقد زمینه و طرح منسجم است؟ آیا اساساً از هم‌‌صدایی این سه سطح زیر پرچم نئولیبرالیسم، می‌‌توان انتظار شکل‌‌گیری جریان منسجمی در آینده داشت؟ تقارن این سه سطح چقدر واقعی است؟



این روزها در محافل رسمی و غیررسمی و رسانه‌‌ها تقریبا از رادیکال‌‌ترین گروه‌‌های سیاسی تا مسالمت‌‌جوترین نیروها از هر طیف، بر سر “نئولیبرالیسم” به عنوان عامل بدبختی‌‌های ما اتفاق نظر پیدا کرده‌‌اند!



اهمیت پاسخ به این سوالات آنجا نمود دوچندان دارد که ما تقریباً در دو دوره‌‌ تاریخی، شاهد نزدیکی پررنگ صداها میان سه سطح نظریه‌‌پردازان، جریان‌‌های دانشجویی و مردم بودیم. یک دوره، در ایام پیش از انقلاب و تحرک‌‌های منتهی به انقلاب اسلامی بود. کیست که نداند در آن دوران، نظریه‌‌پردازان با اتفاق نظر بر کلیدواژه‌‌هایی چون امپریالیسم، مبارزه با استعمار و لزوم زدودن گرایش‌‌های مادی‌‌گرا، نویدبخش حاکمیت اسلام سیاسی به عنوان گنجینه‌‌ای بی‌‌بدیل بودند و مواعظ متفکران وقت در سطح دانشگاه، گروه‌‌های سیاسی و مردم دنبال شد و تا استقرار نظام سیاسی برآمده از آن تداوم داشت.


دوره دوم نزدیکی سه سطح نظریه‌‌پردازان، جریان‌‌های دانشجویی و بخش قابل توجهی از مردم، دهه ۷۰ شمسی بود که کلیدواژه توسعه سیاسی، بستر مناسبی مهیا کرد تا روشنفکران تولید کنند، جریان‌‌های دانشجویی از آنها تغدیه کنند و مباحث را توزیع نمایند و بخش‌‌های قابل توجهی از جامعه مدنی و مردم هم آنان را به کار گیرند و زمینه‌‌ساز تولد یک جنبش اجتماعی جدی و ظهور جریان اصلاحی در ایران شوند.


حال می‌‌توان پرسید که فراگیری کلیدواژه نئولیبرالیسم و کاربرد بالای آن در ادبیات سیاسی و دانشگاهی امروز و تقارن صداهای انتقادی در سطح نظریه‌‌پردازان، نمود آن در جریان‌‌های دانشجویی با اولویت رویکردهای خیابانی توسط بخش‌‌هایی از مردم، تا چه اندازه قابل تطبیق با دو آن دو دوره تاریخی است؟ این سؤال را باید در کنار سوالات مطرح شده در ابتدای این نوشتار گذاشت و رهیافت خود را از این مسأله تحلیل کرد.


در یک پاسخ کلی باید گفت که هم‌‌صدایی موجود به دلایل مختلف، یک هم‌‌صدایی ناموزون، نامنسجم، بدون طرح و برنامه مشخص، فاقد فهم مشترک و فاقد پتانسیل کافی برای ایجاد یک جنبش اجتماعی است و هیچ شباهتی با آن دو دوره تاریخی ندارد. هم‌‌صدایی موجود میان نظریه‌‌پردازان چپ با جریان‌‌های دانشجویی و بخش‌‌هایی از مردم، یک هم‌‌صدایی صوری، اتفاقی و فاقد انسجام مشخص است. در واقع، این سه سطح اگرچه به ظاهر در یک نقطه اعتراضی و انتقادی به هم پیوند خورده‌‌اند اما این پیوند واقعی نبوده و نشانه‌‌های اثباتی قابل دفاعی ندارد.


در واقع، نه نظریه پردازان امروز دقیقا می دانند چه می گویند، نه زبان آنها برای مخاطبان گویا و قابل پذیرش است، نه شناختشان از مسائل روز آنچنان مبتنی بر واقعیت است و نه آنکه برای دوره پسا انتقادهای خود، جایگزین و مدل مشخصی برای حکمرانی بهتر دارند. بخش قابل توجهی از آنها هرچه در سر دارند، ترکیبی از آموخته های نظری و انتزاعی فاقد کاربرد مشخص است که گاهی از بیان همه فهم آن هم عاجز اند. جدای از آن، نظریه پردازان امروز با بحران مخاطب و اقبال عمومی مواجه اند و تحرک های اعتراضی هم لزوما از دریچه وفادارای به مبانی آنها شکل نمی گیرد.



هم‌‌صدایی موجود میان نظریه‌‌پردازان چپ با جریان‌‌های دانشجویی و بخش‌‌هایی از مردم، یک هم‌‌صدایی صوری، اتفاقی و فاقد انسجام مشخص است. در واقع، این سه اگرچه به ظاهر در یک نقطه اعتراضی و انتقادی به هم پیوند خورده‌‌اند اما این پیوند واقعی نبوده و نشانه‌‌های اثباتی قابل دفاعی ندارد.



از طرف دیگر، جریان‌‌هایی دانشجویی امروز هم دارای آن انسجام فکری و طرح نظری سابق نیستند که واقعا نزاع فکری جدی با پتانسیل بسیج‌‌گری بالا در میانشان در جریان باشد. علاوه بر این، تشکیلات آنها هم دارای آسیب‌‌های بسیاری است که نمی‌‌تواند به کنش‌‌هایشان جهت فکری مشخصی ببخشد. در واقع بخش زیادی از دلیل ایستادن آنها زیر پرچم نئولیبرالیسم، بیش از آن که واقعا مبتنی بر فهم این مسأله باشد، ناشی از نداشتن فکر و ایده و طرح نظری منسجم برای کارهای خود است و چون چیز جدی از خود ندارند، به هرسو چنگ می‌‌زنند و حتی نمی‌‌توانند به درستی از چیزی که آن را صدا می‌‌زنند دفاع کنند.


در میان مردم هم لزوماً مباحث و مواعظ نظریه‌‌پردازان به عنوان مبنای حرکت و مطالبه، دنبال نمی‌‌شود و می‌‌توان مدعی بود که مردم علاوه بر عبور از گروه‌‌های سیاسی، مدنی و دانشجویی، از متفکران و نظریه‌‌پردازان هم عبور کرده‌‌اند و این شرایط، با آن دو دوره تاریخی مورد اشاره بسیار متفاوت است.


در آن دو دوره تاریخی، جایگاه نظریه‌‌پردازان به مراتب در میان عموم مردم جایگاه بهتری بود. مردم در ایام پیش از انقلاب برای متفکرانی چون شریعتی، آل احمد، بهشتی، مطهری و دیگر متفکران و نظریه‌‌پردازان، مرجعیت اجتماعی قائل بودند، می‌‌دانستند آنها چه می‌‌گویند، پای مباحث آنان می‌‌نشستند و به طور جدی مطالبات و شعارهای خود را از آنها وام می‌‌گرفتند و به کار می‌‌بستند. در دهه ۷۰ شمسی نیز توسعه سیاسی، یک نظم منطقی میان تحرک در سه سطح نظریه‌‌پردازان، دانشگاهیان و مردم ایجاد کرد که امروز این نظم میان این سه سطح دیده نمی‌‌شود. در روزگار حاضر، نظریه‌‌پرداز به مسیر خود می‌‌رود، جریان دانشجویی از درون فاقد انسجام لازم است و مردم نیز برای تحرکات خود دلایل و راهبردهای دیگری در نظر دارند؛ نوعی رابطه کر و بیمار که فقط در “جنبه اعتراضی” به هم پیوند خورده‌‌اند بدون اینکه هیچ فهم و درک مشترکی در این بین وجود داشته باشد و بتوان از آن مخرج مشترکی به سود شکل‌‌گیری یک جنبش اجتماعی مؤثر برداشت کرد.


می‌‌توان مدعی بود که از این گسستگی به ظاهر منسجم اما توخالی، بیشترین سود را جریانی خواهد برد که با موضع گرفتن در سنگر ضدیت با نئولیبرالیسم و همراه شدن با این موج، در صدد یک فروپاشی سیاسی نرم با هدف تضعیف دیگری و به نفع تقویت جایگاه خود در مناسبات سیاسی بعدی است. این که رادیکال‌‌ترین نیروهای سیاسی مستظهر به تفکرات اصولگرایانه و حتی بنیادگرایانه، در مخالفت با نئولیبرالیسم با نظریه‌‌پردازان مصلح یا مستقل، در یک کشتی قرار می‌‌گیرند و اینجا با هم تقارن پیدا می‌‌کنند، اتفاقی است که قطعاً معنای مبارکی ندارد؛ چراکه قطعا این همراهی، یک همراهی فکری و تئوریک نیست و برخاسته از اهداف دیگری است که همه ابعاد آن بر ما روشن نمی‌‌باشد.


نئولیبرالیسم


نئولیبرالیسم و منتقدان آن اولاً باید بدانند که هیچ خصیصه بارزی از سیستم موجود که منتهاالیه یک سیستم کاملا آوانگارد و بی‌‌بدیل از هر حیث بوده و قابل الگونمایی با هیچ مدل سیاسی، حقوقی یا حتی اقتصادی مشخصی نیست، چطور با مؤلفه‌‌های نئولیبرالیسم قابل توضیح است. علاوه بر این، متفکران صلح‌‌جوی منتقد نئولیبرالیسم باید متوجه باشند که بر سوژه‌‌ای مانور می‌‌دهند که این مانور از جهات دیگر هم طرفدارانی دارد. طرفدارانی در میان گروه‌‌های موسوم به عدالت‌‌خواهان، انقلابیون جوان، چپ‌‌های جدید، نومارکسی‌‌ها و حتی افراطیونی که نمی‌‌توانند با ابزار دیگری مخالفان خود را هدف قرار دهند، روی همین سوژه انگشت تأکید نهاده‌‌اند و همه اینها با این رویکرد، یقیناً همان انگیزه‌‌ای ندارند که نظریه‌‌پردازان مصلح و مستقل منتقد نئولیبرالیسم دارند و این اسم رمز مشخص نیست در آینده منتج به چه نتایجی شود.

تجربه منازعه‌‌های فکری و سیاسی منتج به انقلاب را در این بین نباید از یاد برد؛ این که تقریباً همه بر حکمفرمایی اسلام سیاسی و زدودن استبداد و استعمار اتفاق نظر یافتند اما پس از آن نتیجه کار، به سود گروهی چرخید که عرصه را بر گروه دیگر تنگ کرد و این تنگ‌‌نظری تا به امروز گریبان‌‌گیر ما است؛ لذا ما باید بدانیم چه می‌‌خواهیم و چه می‌‌گوییم، در چه شیپوری می‌‌دمیم و چه نتایجی از محصول کار و فکر خود درو می‌‌کنیم؛ ما دیگر فرصت آزمون و خطا نداریم و این را بیش از هرکس باید کسانی بدانند که امروز بر این محور سوار شده‌‌اند و با آدرس‌‌های غلط، به جهت‌‌گیری‌‌های فکری و جریانی، آگاهی کاذب می‌‌دهند.


مدعیان منتقد نئولیبرالیسم نمی‌‌توانند حتی در فرض این که بتوانند مصادیق آن را با نظام سیاسی و اقتصادی ما نشان دهند، طرحی برای نزدیکی صداها داشته باشند؛ چراکه در وهله اول خودشان درست نمی‌‌دانند این مسأله چیست و ثانیاً ادعاهای آنها برای دانشگاهیان و مردم نامعیّن و نامفهوم است و آنانی که کف خیابان گاه و بیگاه انتقادهایی دارند، همه چیز بر زبان دارند جز این که بگویند ما در اعتراض به سیاست‌‌های نئولیبرال به خیابان آمدیم. مضاف بر این، مدعیان اجرای سیاست‌‌های نئولیبرالی در ایران با این مدل اندیشه‌‌ورزی، تنها با افزودن به پیچیدگی‌‌ها و ابهامات، مانعی بر موانع شناخت درست از وضعیت موجود ایجاد می‌‌کنند و عملا کمکی به بهبود فردای ما نمی‌‌کنند.



متفکران صلح‌‌جوی منتقد نئولیبرالیسم باید متوجه باشند که بر سوژه‌‌ای مانور می‌‌دهند که این مانور از جهات دیگر هم طرفدارانی دارد. طرفدارانی در میان گروه‌‌های موسوم به عدالت‌‌خواهان، انقلابیون جوان، چپ‌‌های جدید، نومارکسی‌‌ها و حتی افراطیونی که نمی‌‌توانند با ابزار دیگری مخالفان خود را هدف قرار دهند، روی همین سوژه انگشت تأکید نهاده‌‌اند و همه اینها با این رویکرد، یقیناً همان انگیزه‌‌ای ندارند که نظریه‌‌پردازان مصلح و مستقل منتقد نئولیبرالیسم دارند و این اسم رمز مشخص نیست در آینده منتج به چه نتایجی شود.



تردید نباید داشت که شرایط موجود، مستعد بروز و ظهور مجدد گرایش‌‌های چپ در ایران است و شاید بتوان گفت جریان چپ در ایران دوباره در حال سربرآوردن است اما این بار باید مشخص کرد چه نوع تفکر و رویکردی از جریان چپ، مورد خواست کسانی است که این روزها در این مسیر قلم می‌‌زنند یا برای آن بیانیه می‌‌نویسند. چپی که با نام عدالت، به کام تئوکراسی و نظام‌‌های توتالیتر پیش رفت یا رویکردی از چپ که عدالت و آزادی را توأمان بخواهد و با وفاداری بر سویه‌‌های انتقادی خود، تجربیات تلخ گذشته را تکرار نکند.


نظریه‌‌پردازان مصلحی که امروز عامل بدبختی‌‌های ما را نئولیبرالیسم می‌‌دانند و در این شیپور می‌‌دمند، باید بیش از هرکس دیگر این نکته را بدانند و مراد خود را از مسیر پیش رو مشخص کنند. آنها اگر در شرایط جدید، برای خود پایگاهی در میان دانشجویان و مردم قائل‌‌اند و زمینه‌‌های حرکت جامعه را به سوی برآورده شدن مطالبات خود می‌‌بینند، اول باید به تعبیری برادری خود را ثابت کنند.



شرایط موجود، مستعد بروز و ظهور مجدد گرایش‌‌های چپ در ایران است و شاید بتوان گفت جریان چپ در ایران دوباره در حال سربرآوردن است اما این بار باید مشخص کرد چه نوع تفکر و رویکردی از جریان چپ، مورد خواست کسانی است که این روزها در این مسیر قلم می‌‌زنند یا برای آن بیانیه می‌‌نویسند. چپی که با نام عدالت، به کام تئوکراسی و نظام‌‌های توتالیتر پیش رفت یا رویکردی از چپ که عدالت و آزادی را توأمان بخواهد و با وفاداری بر سویه‌‌های انتقادی خود، تجربیات تلخ گذشته را تکرار نکند؟



آنها باید ضمن حفظ سویه‌‌های انتقادی اندیشه خود، مبانی و ادعاهای خود را روشن کنند، از مباحث انتزاعی بپرهیزند، تقلیل‌‌گرایانه و تک‌‌عاملی تحلیل نکنند، تصورات خود را درباره ویژگی‌‌های اقتصادی و سیاسی ساختار نظام ما اصلاح کنند، طرح نظری و مدل مشخصی برای جایگزینی مؤلفه‌‌های حکمرانی بهتر داشته باشند و آن‌‌ها را در یک گفتگوی آزاد با دانشجویان و بخش‌‌هایی از مردم در میان بگذارند و از همه مهم‌‌تر، مرزبندی روشنی با گروه‌‌های سیاسی رادیکال داشته باشند که از منظر اصولگرایی، بنیادگرایی یا اسلام سیاسی، با نوای ضدیت با نئولیبرالیسم همراه شدند؛ در این معضل اخیر، عدم مرزبندی مشخص با این گروه‌‌ها، سبب نتایج نامیمونی خواهد شد و بیم آن می‌‌رود که یک هم‌‌صدایی نیندیشیده رهسپار به ناکجا آباد، نه به دنبال افزایش خیر عمومی برای مردم که برای تثبیت منافع سیاسی خود در حرکت باشد و در میانه راه، با سوار شدن بر گرایش‌‌های انتقادی، به سود گروه و هدف مشخصی در ساختار قدرت، مصادره به مطلوب شود.


این تحلیل وجود دارد که هم‌‌نوا شدن گروه‌‌های سیاسی رادیکال با موج نئولیبرالیسم که از قضا بیشترین منافع حاصل از آن را همین گروه‌‌ها حاصل کرده‌‌اند، سبب سوءاستفاده این جریان از این فرصت اعتراضی به نفع فروپاشی سیاسی و تقویت جایگاه قدرت سیاسی خود در آینده ایران داشته باشند. هشداری که بی‌‌توجهی به آن، نئولیبرالیسم را از اسم رمز یک جنبش اجتماعی، به سمت یک فروپاشی سیاسیِ ستیزه‌‌جو با دگراندیشان و ایجاد یک ساختار نامشخص و نیندیشیده در آینده هدایت خواهد کرد.

ارسال نظر شما
مجموع نظرات : 1 در انتظار بررسی : 1 انتشار یافته : 0
  • نظرات ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط مدیران سایت منتشر خواهد شد.
  • نظراتی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • نظراتی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط با خبر باشد منتشر نخواهد شد.